ساقه معنی را
وزش دوست تکان خواهد داد ...
باز این بهار گه شروع شد و آب از چندین سوراخ فوقانی بدن ما ریزیدن آغاز کرد . برای اینکه تصویر شفافی از اوضاع ظاهری من داشته باشین به این نشتی های دماغ و دهن , چشم های پف کرده و خون آلوده و خمیازه های گاه و بیگاه و تک سرفه های خشک و تر رو هم اضافه کنید ... بله این احسون است در فصل بهار که در این مدت انقدر در کوچه و خیابان مورد خطاب کاسب و ساقی قرار می گیرد و انقدر برادران اهل بست سعی در باز کردن سر حرف با وی دارند خودش نیز گاهآ به شک می افتد که نکنه آره ؟؟؟ این حساسیت فصلی مسخره از اوان کودکی با من بوده و باعث شد بالاخره برای گه بودن یکی از فصل ها بتونم یه دلیل منطقی جور کنم و با سری افراشته بگم : خار مادر بهار درارو ... باری در این اوضاع و احوالات اسهالی که هر لحظه اش آبستن پاچه گیری جدیدی از اطرافیانمه یه تماس تلفنی منو ویران کرد ... عزیزی بود که مدتهای مدید ازش بی خبر بودم و بنا به دلایلی جرات زنگ زدن بهش رو هم نداشتم و عجیب بود که این تماس درست در شبی اتفاق افتاد که داشتم به همون عزیز فکر می کردم و مطمئن از اینکه دیگه خبر گرفتن ازش امکان ناپذیره و دیدن یا خبردار شدن ازشو سپردم به دست سرنوشت که شاید روزی روزگاری جایی اتفاقی دیدمش و ... وقتی صداشو از پشت تلفن شنیدم برای لحظاتی خشکم زد . گویی از این جهان به جهان دگر شده بودم . نمی دونستم باید چی بگم . بابت گذشته ازش معذرت بخوام ؟ به خودم ناسزا بگم ؟ ازش بخوام یه قراری بزاره ببینمش ؟ ...
_زنده ای بچه ؟ چه کار می کنی ؟ کجا مشغولی ؟ ازدواج نکردی ؟ مامانت چطوره ؟ سگت چطوره ؟ گربت چی ؟ هنوز قدت فلان قدره ؟ هنوز تولدت شهریور ماهه ؟ و از این حرفا ... چیزی جز اینا نمی تونستم بگم . چی می شد گفت ؟ اینکه کاش که این طور , کاش که اون طور ؟ ... طبق معمول واسه فرار از بحران زدم به کوچه علی طنز و این حرفا . وقتی گوشی رو قطع کردم تازه یادم افتاد که چقدر حرف داشتم واسه زدن . جر و واجر نشستم رو زمین . مثل سگ سوزن خورده به خودم می پیچیدم . واقعآ این من بودم ؟ احسونی که تا همین نیم ساعت پیش می گفت "کلآ به تخمم" حالا برای اشک ریختن منتظر تلنگری بود . عجیب هوس بغل کرده بودم . یه بغل آشنا که بخزم توش و خودمو قایم کنم ... بغل ؟ فعلآ بیا بشین روش تا ببینیم بعدآ چکارت کنیم ... و لعنت بر این شعور که من چند سال پیش از اون بویی نبرده بودم . درست در مقطعی که اپسیلون مقداری ازش هم کافی بود... هه .
همه چیز عجیب به هم ریخت ...
خوشحال نوشت : بگذریم . فکرشو که می کنم می بینم هنوز بهانه هایی برای شاد بودن هست به خدا . کمیته امداد گونی گونی سیب زمینی مجانی بین مردم تقسیم می کنه , "میر میر" قول داده اگه انتخاب بشه گشت ارشاد رو ور می داره , مایلی کهن به اونایی که زیر ابرو ور می دارن هشدار داده تو تیمش جایی ندارن , آلبوم جدید علیرضا افتخاری منتشر شد , به افتخار همشون : هیپ هیپ ... هورا . هیپ هیپ ... هورا . هیپ هیپ ... هورا .
پی نوشت : می دونم . چرت و پرت نوشتم . خب استطاعت ما هم همین قدره دیگه ... شما ببخشین .
چند روز قبل از عید برام جزء سخت ترین بازه های زمانی سال هستن . جسد گذشته ام رو تشریح می کنن و دل و رودشو جلو چشم می کشن بیرون ... از بیخ یادم میارن که چی بودی و چی شدی ... همه راههای فرار رو به روم می بندن , البته اصولآ چندان فرقی هم نمی کنه , چون همه راهها به روم ختم می شده احتمالآ . نه می شه مثل اون روزا شد و نه می شه از یادشون برد ... گیرم که هنوز هر از گاه با دیدن زیبارویی ته دلم یه لرزی می زنه و شب چهارشنبه سوری هم مست و لایعقلم . ولی دیگه نه اون دل رعشه می تونه منو وادار به کاری بکنه و نه اون پیاله ره به حال خرابم می بره ...
گاهی به سرم میزنه عید رو بلند شم برم یه جای پرت و پلا که هیچکس نباشه واسه خودم سر کنم ... ولی نمیشه ... شدم عین آدمهای فیلم های "جیم جارموش" ... تک افتاده و در به در ... ولی تو تراژیک ترین لحظات هم حاظر به کوتاه اومدن و ول کردن نیستن و تلاشی مذبوحانه واسه پذیرفتن شرایط دارن ... عمرآ تسلیم بشن ... با اون پوزخند روی صورتشون .
خب ... به قول "ددی" اینم از "نوستالوژو" ما ... صد البته از نوع بی یال و دم و اشکم اش .
چنین غمگین و هایا های
کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی
اگر دوریم اگر نزدیک
بیا با من بگرییم ای چو من تاریک ...
"ژان پل سارتر"
همش فیلم بود,همش از دم خالی بندی و چرت و پرت ... این که آی چقدر زندگی چیز اه اه و پیف پیفیه,این که چقدر خوبه که یه شب بخوابم و صبح پا نشم یا اگه به خاطر فلان چیزک نبود تا حالا یه سقوط آزاد مشتی و در خور شأن کرده بودم همه همش اسکیزو بود یا حداقل اینجوری به نظرم اومد.دیدم هر چند که "دل زده ام" ولی به خاطر همین دل زده گی ام که شده دو دستی به زندگی چسبیدم.هر از گاهی که اوضاع خیلی وخیم می شه شروع می کنم به گول زدن خودم با انواع و اقسام حربه ها.شنبه شب بود و بعد از سه روز گول مالیدن سر خودم که این دفعه به شکل سر کردن با جمعی از اوباش ترین انسان های دور و برم نمود پیدا کرده بود تازه اومده بودم خونه و دوشی گرفته بودم و غذایی کوفت کرده بودم و بعد از چرت مبسوطی سرحال و شادان و با مغزی اسکل و فریب خورده که اینا رو باور کرده بود و مقادیری آندورفین از خودش در کرده بود گوش جان سپرده بودم به نوای روح بخش "تام یورک" علیهم السلام که به ناگاه ... دردی غریب تو قفسه سینم پیچید و در پی اش نفسی که هر چه کردم از گلو پایین نرفت ... و بعد حمله بی امان سرفه ... درسته که یه آسم خفیفی دارم و چیزایی هم راجع به حمله آسمی شنیده بودم.ولی این آسمی که بر دستگاه تنفسی ما چنگ یازیده بود مال این حرفا نبود و نهایت سنگی که پیش پایم انداخته بود همانا امتناع ریه از مصرف دخانی جات بود و بس.یک ... دو ... سه ... ... ده ... نه نیومد بالا صاب مرده."ادم ریوی" نباشه؟صدام در نمی اومد.دوییدم بیرون اطاق تا خر یکی رو بگیرم.فقط بابام خونه بود که اونم از شانس تو اون لحظات یهو گم شده بود.از جلو آینه که رد شدم یه لحظه صورتم رو دیدم.تصورم این بود که باید رنگش کبود شده باشه,ولی بر عکس تقریبآ مثل کاه شده بودم ... از ترس ... وحشت مرگ عجیب چنگ زده بود به دلم و ول نمی کرد.حس عجیبی بود,انگاری تو بدنم خلاء ایجاد شده بود ... نمی دونم.یعنی یادم نیست که ترسم از روی غریزه بود یا کاملآ با آگاهی از ماهیت کثیف "عدم" اینطور وحشت زده شده بودم.هر چی بود بدجوری به تکاپو افتاده بودم که نجات پیدا کنم ... بغض کرده بودم ... یه حس گند سرخوردگی اومده بود سروقتم که:آخ که چه زود دارم میرم و هیچ گهی هم نخوردم تو زندگیم و تا حالای عمرمو به فاک فنا دادم.نمی دونم این حس سرخوردگی موقع مرگ احتمالآ به سراغ همه میاد دیگه,نه ؟ شاید ... یعنی حتی یه شتری مثل علی دایی هم که تا حالای عمرش به زعم خودش به هر چی که خواسته رسیده و احتمالآ بقیه عمرش رو هم به همه اون چیزایی که دلش می خواد میرسه موقع مرگ احساس شکست می کنه ؟ به نظرم اینجوریه ... نوع نگاه به زندگی هم چندان در لحظه مرگ به حال آدم توفیری نمی کنه ... اینم غریزست به جون خودم ... دقیقآ مثل اون حیوونیه که وقتی گلوله شکارچی می خوره تو شکمش با اینکه می دونه چند ثانیه بیشتر زنده نیست ولی باز با اون چکه آخر توانش سعی می کنه فرار کنه ... میل به حیات چیزیه که نمیشه انکارش کرد.دقیقآ یه چی شبیه میل به 3ک3 ... دوست داشتنی و گریز ناپذیر ... به جز غریزه چی می تونه اون زلزله زده ای رو که تمام خونوادش رو از دست داده و همه زندگی مادیش هم به فنا رفته و سه روز هم هست غذایی نخورده رو همچنان زنده نگه داره ؟ مطمئنم اون کسی هم که خودشو از بالای یه برج پرت می کنه تو لحظات آخر از کرده خودش پشیمون میشه ... چی ؟ قبول ندارین ؟ برین از خودش بپرسین ... باری تو همون لحظات در به دری آخر بود که حس کردم نیمچه اکسیژنی وارد بدنم شد.یه مشت اسپری کوفتی "سالبوتامول" و "فلوکساید" و ”سالمکس" و "ونتالکس" و خزعبلات اینچنین از اون زمانی که دوست داشتم و فکر می کردم آسمم خوب میشه برام به یادگار مونده بود(از شما که پنهون نیست از خدا چه پنهون!!هنوزم بابت همون دخانی لامصب ته دلم دوست دارم خوب شم) که اونا رو هم از بالا و پایین اماله کردم ... با زور چند درصد ریه شروع به پر شدن کرد ... بیشتر ... بیشتر ... هی ... هورا ... من زنده موندم ... درود بر زندگی ... آه زندگی ... چقدر خوشگلی آخه تو عزیزم ... چقدر حال میدی ... اومدم که هزار کار نکردم رو بکنم ... هه.
در ادامه-1:هنوز علت اصلی این اتفاق معلوم نشده(تا چند روز دیگه مشخص میشه)
در ادمه-2:بعد از چند ساعت:چقدر خوبه آدم شب بخوابه و صبح بیدار نشه ...
بسی دلایل مگوی دارد که مپرسید
و اما دلایل بگویش:
۱ـخب اون "پرشن بلاگ" نادان به قدر کفایت زبون نفهم بود که حتی آدمی مثل من رو هم شاکی کنه.
۲ـاونجا "ir." بود و اینجا "com." که خب با کلاستره دیگه,نه؟
3_یواش یواش دارم به این نتیجه می رسم که وبلاگ نویسی تو ایران بیشتر جنبه یه "عقده گشایی حقیرانه" رو داره و تصمیم داشتم دیگه ننویسم,گفتم حیفه قبل از بوسیدن چهار گوشه کیبرد "بلاگفا" هم از حضور ما به فیض اکمل نرسه.
در ادامه:
یه اعترافی باید کنم:من از اول هم می دونستم کسی اونور نیست و همه همین ورن,اون " ?Is There AnyBody Out There" رو هم یه جا دیدم و از قیافش خوشم اومد و کردمش عنوان وبلاگم که مثلآ بگم آقا ما هم انگلیسی بلدیم.چون حس می کردم عنقریب دست کثیفم رو بشه و پرده از بی سوادیم ورداشته,عنوان این وبلاگ رو هم همون "خزعبلات اینچنین" گذاشتم که صورت و سیرتمون یکی بشه و کسی یهو فکر نکنه که من آدم متفکری هستم سرشار از درد(البته نمی خوام بگم سرشار از درد نیستما,بر عکس یه جاهاییم که هیچ ربطی به اون قضیه تفکر نداره انقده درد می کنه و می سوزه).
آها ... چیز آخر:اگر کسی لطفی کرده بود و لینکی به ما زده بود و تصمیم داره باز هم لطف کنه آدرس جدید رو با همین عنوان "خزعبلات اینچنین" کذایی بلینکه.
به قول حکیمی:مخلصیم.